تبليغاتX
دو کلمه حرف حساب

دو کلمه حرف حساب

حرفهایی در باره زندگی،مرگ،نفرت،حسرت، فراغ،وصال،و سکوت

بازنگری

سلام

خیلی وقته که این بلاگ آپ نشده ، راستشو بخواین حالو حوصلشو نداشتم که آپش کنم یعنی انگیزشو ندارم دیگه اون شور و حال قدیمو ندارم وقتمم آزاده اما اصلا"  نمیدونم چرا دل و دماغ نوشتن و از این جور چیزا که همیشه بخشی از من بوده رو ندارم

می دونید چیه بعضی موقع ها انسانها دچار یه بر انگیخگی ذهنی و روحی چه مثبت چه منفی میشن مقابله با این هم خیلی سخته بیشتر اوقات هم به زمین می خوره ، نمیدونم چرا اما اینو می دونم که زمان همه چیز رو مشخص میکنه و تقدیر روشن می کنه شاید بگین که همه چیز دست خود آدمه قبول دارم تا حدودی اما برای رسیدن به هدفی که برا خودمون تعیین می کنیم باید دست به هر کاری بکنیم اما اینجاست که همه خود باخته میشن اونم جاییه که به هدفشون می رسند...وای بر ما...

یه شعری براتون این جا میارم که با اجازه از بلاگ عشق های فراموش شده برداشتم ، شاید نا امید کننده باشه اما من برای این هدفی که تو شعر مشخصه (نفرین رو میگم) اینو نمینویسم من فقط برای دل بعضی ها می نویسم که شاید براشون دلگرمی بشه اما ...

مهم نیست

شاید خیلی چیزا مهم باشه اما یه چیزی که مهمه اینه که ما هممون دنبال یه چیزی هستیم اونم آدم بودن و به کمال رسیدن که براش حاضریم هر کاری بکنیم حتی از خودمون بگذریم ...

خیلی صحبت کردم که بدردم شاید نخوره چون تکراریه اما شعر پائینو بخونید:

 

پس چنین پنداشتی که من هم:

 

همه چیز را پس از مدتی فراموش می کنم؟

 

که به زانو می افتم؟

 

در مقابل اسب سر کش تو ناله می کنم؟

 

که سراغ جادو گری می روم

 

تا جامی از زهر برایم بجوشاند...؟!

 

نه نگاهی، نه ناله ای، نه دعائی!

 

نفرین بر تو! سزای تو این است.

 

 سوگند به بهشت

 

به تمامی آنچه مقدس است و حقیقت سوگند

 

به شبهای پر التهاب شور شرر:

 

                        دیگر پیش تو باز نمی گردم...

 

 

اگر بشه میخوام دوباره بنویسم اما با کمی تغییرات و منتظر چیزای جالبی باشین تو بلاگ.

                                                      ...یا علی مدد...

+ نوشته شده در  دوشنبه 4 مهر1384ساعت 13:34  توسط  صنم و محسن  | 

چشم اندازی دیگری

دلم نیومد از این شعر احمد شاملو بگذرم پس شما هم نگذرید...نظرتونم بدین راستی تو خبر نامه عضو شین دیگه ااااااااا
 
با کليدی اگر مي‌آيي
تا به دست ِ خود
 
  از آهن ِ تفته
 
  قفلي بسازم.

گر باز مي‌گذاری در را،
تا به همت ِ خويش
 
  از سنگ‌پاره‌سنگ
 
  ديواری برآرم. ــ

باری
دل
در اين برهوت
ديگرگونه چشم‌اندازی مي‌طلبد.



قاطع و بُرّنده
 
  تو آن شکوهپاره پاسخي،
به هنگامي که
 
  اينان همه
 
  نيستند
جز سوآلي
 
  خالي
 
  به بلاهت.



هم بدان‌گونه که باد
در حرکت ِ شاخساران و برگ‌ها، ــ
از رنگ‌های تو
 
  سايه‌يي‌شان بايد
گر بر آن سرند
که حقيقتي يابند.

هم به گونه‌ی باد
 
  ــ که تنها
از جنبش ِ شاخساران و برگ‌ها ــ

و عشق
ــ کز هر کُناک ِ تو ــ



باری
دل
در اين برهوت
ديگرگونه چشم‌اندازی مي‌طلبد.
+ نوشته شده در  پنجشنبه 27 مرداد1384ساعت 8:22  توسط  صنم و محسن  | 

رویا

من کمتر مطلب غیر از خودم تو این بلاگ گذاشتم اما این ترانه رویارو که پویا خونده که من خیلی ازش خوشم میاد و این ترانرو فقط به خاطر یک نفر میزارم که حتما خوشش میاد ...امیدوارم... اینو تقدیم میکنم به کسی که خود زندگیه مظهر پاکی الگوی نجابت تلالو شکوه و ... یا علی مدد...

خواب میبینم خواب تورو - می رم تا اون روزای شاد
می رم تا اون خاطره ها - حرفای تو یادم میاد
تو خاب دیدم پرندمو - تو مثل آسمون بودی
کاشکی مثل رویای من - یه ذره مهربون بودی

رویای من رویای من - ستاره زیبای من
بیا و رنگ عشق بزن - به غربت شبهای من

خواب میبینم بارونمو - آبی دریایی تویی
منم سراپا محو تو - چون که تماشایی تویی
تو مثل ماه نقره ای - نگین آسمون بودی
مثل شهاب آرزو - الماس کهکشون بودی

رویای من رویای من - ستاره زیبای من
بیا و رنگ عشق بزن - به غربت شبهای من

تعبیر خواب من تویی - ای عشق موندگار من
هر لحظه با من همسفر - در وسعت افکار من

باد میوزه تو خواب من - رویامو پر پر میکنه
اما دل ساده هنوز - رویا رو باور می کنه

رویای من رویای من - ستاره زیبای من
بیا و رنگ عشق بزن - به غربت شبهای من

+ نوشته شده در  دوشنبه 17 مرداد1384ساعت 18:58  توسط  صنم و محسن  | 

نه رهایی او را می خواهد

          و نه در تمنای تصاحب آن است

                          برای همراهی کردن

                                       شاید تنها

                                             بودن کافی باشد

+ نوشته شده در  جمعه 14 مرداد1384ساعت 0:1  توسط  صنم و محسن  | 

پرواز به سوی ...

 

شکسته پایم،

  شکسته قلبم،

    اما مرا پای در خانه ماندن نیست...

      مرا قلب غصّه خوردن نیست.

        صداها از دور خوش است،

          نغمه ها از خانه فراریست...

            پس دیوانه پای قلبش در خانه می ماند،

              و من همچنان در خانه ماندنیم،

                و خانه من هنوز در قلب زمین به دنبال ابدیّت می آرامد.

                  تا زمان مردن...

                    همراه با مردنی در کنار پروازی تا اوج شکوه.

راستی اگه دوست داشتین از آپ کردن بلاگم و شنیدن اخبار و مطالب مهم با خبر شوید اسم و میلتونوتو همون قسمت خبرنامه زیر پیوند ها بزارید تا راحت تر بتونیم با هم ارتباط داشته باشیم در ضمن می خواستم یه تغییرات اساسی تو بلاگ بدم و چیزای جدیدی رو تو بلاگ بزارم اگه شما هم پیشنهادی دارین بدین.میل یادتون نره بزارید تو خبر نامه در ضمن اگر شما هم خواستین از این کار تو بلاگتون بهره ببرید بگین راهنماییتون کنم.

+ نوشته شده در  یکشنبه 9 مرداد1384ساعت 15:11  توسط  صنم و محسن  | 

امید به آینده

 

    حرف های نا گفته من،

                             همه درد است...

                             همه زخم است...

                             همه زجر است،

          درد از دست دادن طلوع،

                          و زخم آمدن غروب...

                            و زجر از بین بردن خویشتن.

     تمام من در شب نهفته مانده...

     شبی که پنهان کننده همه زخمهاست.

     کلمات با من سخن می گوید:

                                              از غم می گوید که سر آغاز شادی هاست.

     چشمها با من سخن می گوید:

                                              از تاریکی که بیانگر روشنایی هاست.

نگاه تازه ای را با حضور سبز عشق،

                                                     زندگی می بخشد.        

این حرف ها  همه بخشی از من است،

         منی که در برابر لحظه ها لب به سخن وا می دارد،

و می گویم:

                 من هنوز زنده ام...

                 من هنوز جان دارم...

               و می توانم ترنٌم بهار را در گل شقایقم جستجو کنم.

                  می توانم کوه را با دستان پر از عشقم همراه با تیشه ام بشکافم،

                  همانطور که فرهاد کوهکن توانست و   مرد...

                                                                                                                    ... یا علی مدد ...

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 6 مرداد1384ساعت 0:33  توسط  صنم و محسن  | 

گذشته تاریک ، حال پر تلاطم ، آینده روشن .......

میدانم که دیگر بار آرزوی برگشتن به گذشته غیر ممکن است...

میدانم که هرگز جبران دست یاری کسی که ردٌ طلبش کردم محال است...

میدانم که هیچ گاه نمی توانم به پیری که طلب کمک کرده بود را پس از مرگش مهر حقیقت بزنم...

میدانم که دیگر نمی شودچشمان گریان بچه ای را که به خاطر مرگ مادرش بود خندان ببینم.

اما این را میدانم که به دیگران یاد بدهم تا همه کارهایی که در گذشته نکردم را دیگر بار کسی تکرار نکند...

    این را میدانم که تا ابد لقد به در خواست کسی نمی زنم...

    این را میدانم که منتظر کسی نباید باشم تا دل غمناک من را دوباره جان ببخشد.

و نمیدانم از اینکه در آینده چه اتفاقی رخ خواهد داد... و اما میدانمکه تا رسیدن خود به آینده باید صبر و شکیباییو سکوت را پیش رو بگیرم.

من هرگز دل کسی را نخواهم شکست!

      هرگز دست کسی را برای طلب یاری رد نخواهم کرد!

      هرگز گذشته تاریکم را در حال پر تلاطم و آینده روشن دخیل نخواهم کرد!

سعی میکنم به آنچه عقیده دارم عمل کنم و به آنچه دیگران عقیده دارند احترام بگذارم و به آنچه خود و دیگران عقیده نداریم سکوت کنم.

و برای رسیدن به آرامش روحی و پیدا کردن خود در راه ابدیت و کمال و عشق و عاطفه و احساس و آزادی تا آخرین نفس و تا حد توان از هیچ کوششی دریغ نمی کنمحتی باعث تمام شدن عمرم شود.

و خدا را شاکرم از این همه لطفی که به من کرده تا بتوانم در مقابل این دنیا و این روزگار و این مردم به ظاهر انسان سر تسلیم فرود نیاورم...

و در تمام مراحل چشمانم را باز نگه می دارم تا با دید کاملتری همه مسائل را ببینم و سر گذشت خود را به واضح درک کنم، اما چشمانم را می بندم تا تحملم در مقابل دیدن مشکلات و موانع سر راه از بین نرود و از مسیر هدفم منحرف نشوم...

از خداوند متعال طلب یاری میکنم تا این بنده ضعیفش را مورد لطف و عنایت خود قرار دهد تا در مقابل سختی ها و مصائب ایستادگی کنم.

                                                                    باشد تا سر بلند و سر افراز باشید.

                                                                                                   ... یا علی مدد ...

بالا خره بعد از چند مدت من اومدم و بلاگ رو آپ کردم دلم تنگ شده برا نظرات شما پس من و دلسرد نکنید.

 

 

+ نوشته شده در  جمعه 31 تیر1384ساعت 12:50  توسط  صنم و محسن  | 

همزاد 2

دربیابان های تقدیر گلی روئید از جنس همزادم که هزاران بار به خود گفتم که فضاهای زیادی برای روئیدن گل است اما چرا در بیابان ؟ آن هم با تقدیر که بخشی از سرشت آدمی است واقعا" دور از انتظار بود.

در هرحال با اینکه بسیار دشوار بود باور این موضوع اما در وجود من گلی شکفت اونم از جنس همزادم.

در زمانی که بشر به دنبال هواهای نفسانی خودشون هستند گلی از بین این همه خاری که در بیابان قرار دارد روئید.

انگار خدا میخواهد جریان از دست رفته من را با گلی از جنس تقدیر از دلی همچون دل یک آهوی زخمی مرهم ببخشد و این موهبتی است که برای همه انسانها قرار داده اما فردی باور دارد و دیگری باور ندارد.

اگر بتوان در وجود انسانها رخنه کرد همه دلی از آینه صادق تر دارند البته مشکل ما انسانها درک همین موضوع است.

اما میشه از این درس گرفت تا در انجام شگفتی های دیگه از جانب تقدیر مورد آزمایش پیروز مندانه ای خود را قرار دهیم.....انشاء الله.

 

تا زمانی که بخواهی ، هستم .

+ نوشته شده در  چهارشنبه 15 تیر1384ساعت 23:22  توسط  صنم و محسن  | 

زندگی و عشق و صخره و سوالاتی از خود؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!

زندگی(عشق هم میشه گفت)همچون صخره ای است،

برای درست کردن صخره ،سعی و تلاش و زمینه هایی لازم است،

تا نهاد درونی انسان که مانند هزاران ماسه جدا از هم است،

 در کنار هم صخره ای را تشکیل دهند .

آن هنگام که صخره تشکیل شد،

باید از آن در برابر اثرات مخرب مانند نفرت، دشمنی، کینه،دو رویی ، حسادت و خیلی چیزای دیگه محافظت کرد .

حال شما بگین برای رسیدن به این صخره چه راه هایی رو میتونید پیشنهاد بدین؟

آیا میشه راهی برای شکست باشه اما برای پیروزی نباشه در حالی که خود شکست راهی است برای پیروزی؟

آیا  میشه که به سوالهایی که در زندگی پیش میاد جواب نداده و سر سری گذر کنیم ؟

آیا نمیشه که ما در برابر همه ناملایمات زندگی بایستیم؟

پس بیایم به هر کدوم از این سوالها جوابی در خور یک زندگی سعادتمندانه بدیم تا پیشرفت حاصله در این دنیا و آن دنیا از آن همه ما انسانها بشود.

بنابراین به امید رسیدن به همه خواسته های به حق در زندگی روز مره و دنیوی و اخروی همه انسانها..........................................................

یا علی مدد 

+ نوشته شده در  دوشنبه 6 تیر1384ساعت 1:55  توسط  صنم و محسن  | 

سکوت!!!!!

سیاه پوشان ناگهان از پشت سرم وارد اتق بسته ای که خود را در آن حبس کرده بودم آمدند، به دستور رئیسشون مرا بردند به که هرگز نفهمیدم کجا بوده .

در آنجا به آدمهایی بر خورد کردم که همگی سنگ شده بودندو تنها چشمانشونجان داشت و قادر به حرکت بود.

زمانی که به رئیس آنها رسیدم بعد از کلی خیره شدن به هم بالاخره سر صحبت را باز کرد اما تنها چیزی که گفت فقط یک کلمه بود و آن هم گفت: هیس!!!...

و من از آن روز به بعد کو چکترین کلمه بر زبانم جاری نشد به جز سکوت و نگاه به انسان های جدید الورود...

 

       ((سکوت یکی از اسرار عشق است.))

 

+ نوشته شده در  جمعه 3 تیر1384ساعت 7:22  توسط  صنم و محسن  | 

نیمکت خالی

من قامت بلند تو را در قصیده ای                    با نقش قلب سنگ تو تصویر میکنم

 

نیمکت خالی سکوت کرده است ...گویی او نیز به همان می اندیشد که من ...ذهن خسته من در لابه لای خاطرات موهومم تاب می خورد و به یاد می آورد ...حضوری مبهم ..فریب شیرین دوستت دارم ...نگاه حسرت و تمنا ...سکوت بی قراری و بی تابی...!

نیمکت خالی می داند  که حرفها برای گفتن اند و دوستت دارم برای آنکه گوشش از تمنا پر است بازیچه ایست میان هوس و لذت ...!

نیمکت خالی میفهمد ...انتظار برای اوی رفته بی فایده است و سکوت در برابر آنی که تو را محکوم به پاکیت می کند دردیست نهان و مبهم !

نیمکت خالی سکوت را میشناسد .هبوط امید را می بیند . ترنم ترانه های عاشقانه را می شنود .لبخند لبان شکست خورده را لمس می کند ...

نیمکت خالی مرا برای بخشش آنکه نابودم ساخت و دستان خالی ام را تنها رها کرد سرزنش نمیکند ...!

نیمکت خالی میفهمد که عشق یعنی رها کردن و بخشش یعنی امید پروراندن !

نیمکت خالی حضور آرام مرا در پیچ و تاب تن سیمانی اش احساس میکند ...

نیمکت خالی...

       برگهای سپیدم را باد به نمیدانم کجاها میبرد و من اندیشناک نیمکتی را مینگرم که عشق و انتظارو حسرت و شکست و بخشش و سکوت مرا دیده است ...

نیمکت خالی اما ...نمیداند که بتی را به زانو در آوردن خدایی می طلبد...!

+ نوشته شده در  سه شنبه 31 خرداد1384ساعت 21:31  توسط  صنم و محسن  | 

درد دل

با خودم گفتم مگه ميشه که عاشق باشی اما کسی رو به عنوان معشوقت نداشته باشی ؟  يه کم فکر کردم که اين چه عشقيه که کسی نباشه تو عاشقيت ؟اما يه کم که بيشتر واقعيت ها رو ديدم ، ديدم که آره منم عاشقم اما نه عاشق کسی يا چيزی بلکه عاشق کسايی و چيزهايی ، خيلی عجيبه  شايد پيش خودتون بگين اين آقا ديوانست ! که واقعا حق رو به شماها ميدم که من ديوانم آره من ديوانم .

آيا شما کسی رو ميشناسين که عاشق باشه و عاقلم باشه ؟   من که سراغ ندارم...چون واقعا منافات دارن با هم عشق ديوانگی مياره.عاشق عاقل عاشق نيست .

اما من بيشتر فکر کردم که ديدم منم برا خودم يه چيزاييرو سمبل ميدونم يه چيزاييرو عقيده دارم که خيلی ميگن هر کی اينجوريه ديوانست و بسيار آدم احمقيه ...آفرين به کسانی که اين جوری غکر ميکنن ...چون واقا زدن وسط سيبل و نمره ۱۰ رو مال خودشون کردند اما آيا کسی هست که به دنبال حقيقت باشه؟... آيا کسی پيدا ميشه که انسان رو که اشرف مخلوقات خدا  هست باورش کنه؟

ما هميشه عاشقيم اما چطور ميشه اين عشق رو به کمال رسوند که اونم در وجود همه ما انسانها هست که توانايی اين کارو داشته باشيم خوشا بحال کسانی که خودشونو باور کردن...ما بايد به کمال برسيم !!!!!!بدون چون و جرا اما خيلی از ماها حتی به خودمون فرصت فکر کردن در اين موضوع را هم نميديم چه برسه که بهش برسيم ...به قول يه بنده خدايی که يادم رفته اسمشو ميگفت که مرغ از آن روز که زينت بخش سفره های ما انسانها شد پرواز را فراموش کرد ...آهان يادم اومد مسيحا برزگر بودش مترجمهما بايد دلمونو به دريا بزنيم و تحمل هر چيز غير معمول رو داشته باشيم تا بتونيم به هدفمون برسيم ما بايد جور مرغ و بکشيم و پرواز علاوه بر اينکه به مرغ دوباره بديم خودمونم ياد بگيريم.

به اميد روزی که...

هر کی آرزويی داره برا خودش که برای رسيدن به اون تمام تلاششو ميکنه اما آيا اين آرزو ها تمام شدنيه ...........هرگز!!!!!!!!

امشب بد جوری دلم پره اما نميدونم چه جوری خاليش کنم اما بالاخره يه راهی پيدا ميکنم .....امان از بد عهدی روزگار و مردمانش که چه بلاهای سر همديگه در ميارن اما خودشونم خبر ندارن يا اگه هم خبر داشته باشن به روی خودشون نميارن...به قول شاعر که ميگه من آنچه شرط بلاغ بود به تو گفتم تو خواه پند بگير خواه ملال البته با خودمم ...

در آخر يه سعر کوچولو ميگم که از حالت خشکی در بياد :

 

      خورشيد را کنار می زنم

          چون تو روشنتری

               مهتاب را هم

                    چون تو زيباتری

                         و به باغ بهار می گويم سبز نشود

       زيرا ناز ـ نرگس چشمانت ـ باغ را خجالت زده می کند

(تا تو هستی ... همه چيز زيبا تر از زيبايی ست)

                                                                                                 یا علی مدد

+ نوشته شده در  سه شنبه 31 خرداد1384ساعت 0:15  توسط  صنم و محسن  | 

زندان تنهایی من

میخواهم زندانی بسازم و در آن محبوس بمانم...

 

زندان دوست داشتن مردان و زنان، دوست داشتن مردمان...

 

چرا که به سر بردن در عشق به همه آنهایی که می شناسی یا نمی شناسی شان،تنها شادی پایدار و تنها کمال مطلق در دایره هستی است.

 

 اما برای ورود به این حلقه باید قلب بزرگی داشت.

 

 به پهناوری دشتها و به پذیرایی جلگه های حاصلخیز تا همه کسانی را که چند روزی همراه و همسفر ما در گذراندن این جاده پیچ در پیچ هستند، در خود جای دهد و لذت بودن و سبز شدن و همیشه زنده ماندن را در رگهای خشکیده از غرور و خود خواهی مان جاری کند.

 

 

باورم نمی شود که این رویای شعر گونه زبان حال من باشد.

 

 این شاد کامی غریب و این همنوایی دلنشین با زندگی.

 

 برای من که سالها همنشین اندوه و تاریکی بوده ام یک معجزه است.

 

 معجزه ای به زیبایی دمیده شدن نفس مسیحا و تراوش صبح در جان های خسته به خواب رفتگان...

+ نوشته شده در  دوشنبه 30 خرداد1384ساعت 15:21  توسط  صنم و محسن  | 

زمستان

و من تنها کسی هستم که در میانه زمستان در معبر حیات برهنه ایستاده ام

و پوششی نیست اندام ناتوانم را جز آنچه برف بر آن ارزانی میدارد

من ...برهنه ایستاده ام میان نبودن و بودن و مینگرم آنجارا که تو ایستاده ای

ومن ...تک بت سرخ پوش روزهای جوانیم در برابرت بنده وار به زانو در می آیم

تا از آنچه در قلبم نهاده ای رهاییم بخشی ...

پروردگارا ! آیا مرا هیچ مرهمی نیست ؟  من ...سوگوار شادمانی از دست رفته ام

امیدوار بر گامهایت بوسه مینهم و تو .......

         چه آسان دورم میریزی...

                  چه ساده تنهایم میگذاری ......

                           چه مهربان فریبم میدهی .....

                                 چه عاشقانه خوارم میگردانی .....

اینجا...تنها ...برهنگی .سرما .زمستان .مرگ . فریب . حسرت ...چه میگویم ؟!!

من کجا و نخستین پرتو نگاه تابناک اهوراییت کجا؟!!

+ نوشته شده در  دوشنبه 30 خرداد1384ساعت 13:26  توسط  صنم و محسن  | 

باور انسان

ما انسانها آنقدر خودمون را خوار و ذلیل می کنیم که نه می دانیم عشق چیست؟ نه می دانیم انسانیت چیست؟... نه نفرت را می دانیم و نه ظلمت و نه ذلت...

تمام اینها سر انجام به یک چیز می انجامد و آنم زندگی سعادتمند و سر افراز است.

شاید بگین چگونه؟ آخه مگه میشه کسی با نفرت و ظلمت و ذلت و ... به زندگی سعادتمند امید وار باشد. اما اگر به عمق اینها فکر کنیم شاید بشه بهره ای بجوئیم، شاید که نه بلکه حتما.

می دونم که شماها شنیدین که میگن ادب از که آموختی از بی ادبان...

پس عمق مطلب من هم همینه...!

بنابر این بیائیم سرشت نهفته خودمون را که سالیان است به دنبالش نرفتیم را شکوفا کنیم تا بتوانیم یک عمر زندگی سعادتمند و سر افراز با وجدانی راحت داشته باشیم.

                                             یا علی مدد

+ نوشته شده در  شنبه 28 خرداد1384ساعت 23:58  توسط  صنم و محسن  |